تبليغاتX
๑۩۞۩๑ ابوالــــهول ๑۩۞۩๑

           

            «ما رأی می دهیم...»

 

 

 

من رأی می دهم، تو رأی می دهی، او رأی می دهد.

من گول می خورم، تو گول می خوری، او گول می زند.

من رأی می دهم، تو رأی می دهی، او انتخاب می شود.

او وعده می دهد، ما خر می شویم، ما رأی می دهیم.

او رئیس می شود، او انتخاب می کند، ما توسری می خوریم.

من بیکار می شوم، تو گرسنه می مانی، او پولدار می شود.

او حرف می زند، ما گوش می دهیم، او عمل نمی کند.

او قد می کشد، او فربه می شود، تو رنج می کشی.

او ملک می خرد، من عوارض می دهم، تو فرشت را می فروشی.

ما انتظار می کشیم، اوضاع بدتر می شود، او بالاتر می رود.

او سفر می کند، او مهم می شود، تو محو می شوی.

او به اینجا می آید، ما به استقبال می رویم، تو زیر دست و پا له می شوی.

ما نامه می نویسیم، آنها نامه ها را می گیرند، او نامه ها را نمی خواند.

تو اعتراض می کنی، آنها تو را می برند، او تو را نمی بیند.

او پول دارد، تو نان نداری، آنها تفنگ دارند.

او سرکوب می کند، تو شکنجه می شوی، من لال می شوم.

تو نابود می شوی، او هنوز رئیس است، من همچنان رأی می دهم...

 

 

+ نوشته شده توسط شاهرخ در شنبه هجدهم آذر 1385 و ساعت 16:28 |

 

« دهانت را می بویند، مبادا گفته باشی دوستت دارم... »

 

 

  ... بگیرش، ببندش، زندگیشو آتیش بزن، وبلاگشو مسدود کن، دهنشو سرویس کن، اگه رو داری کرد بندازش تو هلفدونی؛ یا آدم میشه و سند گه خوری تنظیم شده رو امضاء می کنه و به همه گناهایی که تمام جنایتکارای معروف روی زمین مرتکب شدن اعتراف می کنه، یا اونجا می پوسه و می گنده و تبدیل به یه موش کور افلیج و بدبخت و بی خاصیت میشه، یا اعتصاب غذا می کنه و می میره...

  بشین تو دفترت و نامه بنویس؛ هی بنویس و بنویس و بنویس... به من بنویس، به اون بنویس، به در و همسایه بنویس، به دوست بنویس، به دشمن بنویس، به رئیسشون بنویس، به مردمشون بنویس، پند بده، اندرز بده، درس اخلاق بده، بگو من خوبم، شماها بَدین، این باید باشه، اون نباید باشه، اینا باید اینجوری باشن، شما باید اونجوری باشین، اونا اصلاً نباید هیچ جوری باشن... ولی در عین حال یادت نره که روزی سه بار، قبل از غذا و بعد از نماز دستور بدی خشتک مردمو پاره کننن و لنگشون رو جر بدن...

  راه بیفت و سفر برو، بازدید کن، سخنرانی کن، دعا بخون، لاف بزن، مزخرف بگو، انگشتتو تو هوا تاب بده و هی حواله این و اون کن و بگو: "این حقّ مسلّم شماست..."

  مث کولیها لباس بپوش، حموم نرو، ریشتو نتراش، موهاتو شونه نزن، مسواک تو دهنت نبر، یادت باشه که این چیزا ارزشه و باعث میشه آدم به خدا و پول زیاد نزدیکتر بشه...

  گشت بزن، مانور بده، به پر و پاچه دخترا گیر بده، رنگ لباسا و مدل موها رو استاندارد اسلامی کن، توی هر کوچه و خیابونی مأمور لباس پلنگی باتوم به دست و کلاهخود به سر بذار، تا همه یادشون باشه که کی رئیسه...

  همیشه یادت باشه و به نوچه هات هم یاد بده که این چیزا خوبه: گرونی، هرج و مرج، بی قانونی، رشوه خواری، پارتی بازی، خا..یه مالی، زیرآب زنی، بی نظمی، فقر، فساد، اعتیاد، خرافات، بیسوادی، بیکاری، آشوب و بلوا (البته واسه همسایه)، بمب و عملیات انتحاری (البته دورتر از خونه خودت)؛ چون فقط وقتی این چیزا برقرار باشه و سر مردم دنیا به این جور بحرانها گرم باشه تو می تونی اون کارای اولی رو انجام بدی و هر گهی که دلت خواست بخوری و کسی بویی نبره، اگه هم ببره اصلاً به تخمت، چار دیواریه و اختیاری...

  و یادت باشه که این چیزا بَده: ماهواره، اینترنت، وبلاگ، روزنامه، کتاب، شعر، موسیقی، سینما، هنر، زیبایی، طراوت، مهربانی، بوی عطر، تکنولوژی، فرهنگ و تمدن، تجدّد، ترقّی، عمران و آبادانی، بهداشت و سلامت جسمی و روانی مردم و ...؛ چون اگه اینا برقرار باشه باعث میشه صدای کلنگ گورت هر روز بیشتر و بیشتر به گوش برسه...  

 

 

 

+ نوشته شده توسط شاهرخ در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 و ساعت 0:15 |
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود...

هراس من ـ باری ـ همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گور کن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد...


 

وبلاگ ابوالهول را به خیال خودشان مسدود کردند، ولی ابوالهول هرگز نمی میرد... همان گونه که سالیان سال و در طی قرون و اعصار از گزند باد و باران و گرما و سرما در امان مانده است. گرچه ممکن است امروز زیباییش به جلوه آن سالیان دوری نباشد که دستان هنرمند تاریخ وجودش را رقم زد، ولی حتی اگر به جبر فرسایش روزگار از پهنه گیتی محو هم شود، هیچ گاه نابود نمی گردد چرا که تاریخ همیشه نامش را بلند و پیکرش را در ژرفنای خود سرفراز نگاه خواهد داشت...

از این به بعد و تا ریشه کن شدن تمام کوردلانی که دیرگاهی نه چندان خواهد پایید که تاریخ مرگشان را گواهی خواهد کرد اینجا می نویسم.

لینک نوشته های قبلی من هم اینجا ست.

http://sphinx.blogfa.com

 

+ نوشته شده توسط شاهرخ در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت 3:14 |