تبليغاتX
๑۩۞۩๑ ابوالــــهول ๑۩۞۩๑

 

«ما ملتی صلح دوست هستیم و از خشونت بیزاریم...»

 

 

...کودک به دنیا می آید، رشد می کند و زبان به سخن می گشاید؛ در بین نخستین کلماتی که می آموزد و به زبان می آورد چند تایی نیز شامل فحش و کلمات رکیک است. والدین با شنیدن واژگان رکیک از دهان طفل شیرین زبان با خرسندی تمام می خندند و در میان دوستان به خود می بالند؛

ما پرورش یافتن خشونت کلامی را در شیرخواران تشویق نمی کنیم...

 

  کودک بزرگتر می شود، شیطانی می کند و حوصله ما را سر می برد؛ او را - البته به شوخی-  تهدید می کنیم: « دست نزن، می کشمت... اونجا نرو، لولو هست... شیطونی نکن، میدم هاپو بخورتت... دروغ نگو، فلفل توی دهنت می ریزم... کار بد نکن، پشت دستتو داغ می کنم... فضولی نکن، می برمت دکتر تا سوزن بهت بزنه....» 

ما با شکل گیری مفهوم خشونت در ذهن اطفال مخالفیم...

 

 

  چلّه زمستان است، در میان برف سنگینی که روی زمین نشسته است گربه ای گرسنه و وامانده لای آشغالهای درون جوب دنبال چیزی برای خوردن می گردد؛ بچه شش ساله ای او را می بیند، سنگی بزرگ برداشته و به طرف او پرتاب می کند؛ سنگ محکم به سر گربه می خورد و او را ناله کنان فراری می دهد؛

ما از بچگی از خشونت بیزاریم...

 

  هنوز هم به یاد دوران دبستان که می افتم، درد کهنه ناشی از ترکه هایی که بر پاهایم و چوبهایی که بر آرنجم و خط کش هایی که بر دستهایم فرود آمده بود تازه می شود؛ خاطرات فلک شدن و یک پایی با سطل ماسه روی سر ایستادن و سروته کنار دیوار قرار گرفتن را نیز بارها و بارها از زبان مسن ترها شنیده ام.

اصولاً فرهنگ غنی ما همیشه خشونت را نفی و محکوم کرده است...

 

 

  پسر در خیابان راه می رود. به طور تصادفی خواهرش را آن سوی خیابان می بیند: دخترک مانتویی کوتاه به رنگ سبز فسفری پوشیده و چند شاخه از موهایش نیز از زیر روسری بیرون آمده است. پسر انگار که جن دیده است، از لابه لای ماشین هایی که با صدای بوغ های ممتد و ترمز و فحشهای رکیک او را بدرقه می کنند به آن طرف خیابان می دود و با پس گردنی و مشت و لگد دختر را به خانه می برد.

ما انسانهایی منطقی، و آرام هستیم...

 

  در همان خیابان بر اثر جن زدگی پسرک و ترمزهای ناگهانی اتو مبیلها، دو ماشین با هم تصادف مختصری می کنند. هر دو راننده از ماشین بیرون آمده و ضمن ایجاد راه بندان یقه همدیگر را می گیرند و با رد و بدل کردن شرم آور ترین دشنام ها و انتساب وقیحانه ترین صفات به خواهر و مادر طرف مقابل، یکدیگر را به قصد کشت کتک می زنند.

ما ملتی مهربان و صمیمی هستیم...

 

  در ورزشگاه تیم محبوب ما شکست می خورد؛ ضمن نثار رکیک ترین فحشها به داور و بازیکنان تیم حریف و پرتاب نارنجکها و بمبهای دست ساز به سوی آنها، طرفداران تیم مقابل را مضروب کرده و پس از خرد کردن صندلیهای استادیوم تعدادی بیگناه را در حین خروج از ورزشگاه زیر دست و پای خود له می کنیم و سپس شیشه اتوبوسهایی که سوار آن هستیم را نیز می شکنیم.

ما فهیم ترین و بهترین تماشاگران را در میهن خود داریم...

 

 

 

  در اورژانس منتظر رسیدن نوبتمان هستیم. بیماری بدحال را به اورژانس می آورند و پزشک به معاینه وی مشغول می شود. افراد پشت در با همراهان بیماری که نوبت را رعایت نکرده گلاویز می شوند و محیط درمانی را که تعدادی بیمار بدحال نیز در آن بستری می باشند متشنّج می کنند. تعدادی که منطقی ترند فقط به گفتن ناسزا به مسؤولین بسنده می کنند.

ما حتی در پر استرس ترین زمانها و حساس ترین مکانها نیز از خشونت دوری می کنیم...

 

  یکی از بیماران سالخورده بستری در آن اورژانس که از مهلکه ایجاد شده جان سالم به در برده است، دوران نقاهت خود را در منزل به استراحت می پردازد. ساعت از یک بعد از نیمه شب گذشته است؛ به ناگاه صدای مهیب ناشی از انفجار ترقه ها و نارنجکهای دست سازی که از لحاظ قدرت تخریبی با بمبهای ناپالم برابری می کنند، او را یک متر به آسمان می پراند و قلب رنجور وی را آزرده می نماید: در همسایگی آن مرد جشن عروسی برپاست.

ما مردمی آرام و متین هستیم...

 

  نویسنده یا روزنامه نگاری تصویری را در آن سوی کره زمین در نشریه اش چاپ می کند که به زعم ما، توهینی به مقدساتمان به شمار می آید. در اندک زمانی مقابل سفارتخانه کشور متبوعش جمع می شویم، به داخل آن کوکتل مولوتف می اندازیم، شیشه های ساختمان را خرد می کنیم و پرچم آن کشور را به آتش می کشیم.

ما ملتی صلح دوست هستیم...

 

  در کشوری دیگر دو یا چند گروه به جان همدیگر افتاده اند. ما روی آتش اختلافاتشان باروت می ریزیم، برایشان پول و اسلحه و مهمّات می فرستیم، تبلیغات منفی به راه می اندازیم و در هر گونه میانجیگری و دخالت گروههای صلح طلب کارشکنی می کنیم.

ما طرفدار گسترش صلح و ثبات در پهنه گیتی هستیم...

 

  شخصی در جایی بسیار دور، از قول کسی که هزاران سال است استخوانهایش پوسیده، گسترش دین ما را با خشونت عجین می داند. ما هم کیشان آن شخص را در کشور خود آزار می دهیم و تحت فشار می گذاریم. با این کار ثابت می کنیم که سخنان او مهملاتی بیش نبوده است و ...:

ما همیشه با خشونت بیگانه بوده ایم...

 

  در قوانین جزایی ما به تناسب جرم اشخاص، مجازاتهایی مانند بریدن دست و پا و بینی و کور کردن چشم و سنگسار و غیره در نظر گرفته شده است.

عطوفت و مهربانی در قوانین ما آشکار است...

 

  مراسم مذهبیمان هم که دیگر لازم به تشریح نیست؛ سالهاست که شرح تصاویر آن در سراسر جهان شهره خاص و عام شده است.

دین ما نیز با خشونت منافات دارد... 

 

 

 

  درخاطراتمان که جستجو کنیم، همیشه روزهایی چون عاشورا و تاسوعا و عید قربان با مناظر چندش آور سر بریدن گوسفندان در کوچه و خیابان در ذهنمان تداعی می شود؛ خونی که از گلوی حیوان به شدت ترسیده در هیاهوی جمعیت سیاهپوش می ریزد و در زیر پایمان جاری می شود و اگر حواسمان نباشد چرخ اتو مبیلهای عبوری آن را که غالباً  آمیخته به مدفوع و ادرار حیوان است، به لباس و صورتمان می پاشد، ساعاتی بعد با آب ماشینهای آب پاش شهرداری روانه جوبهای کنار خیابان شده و بوی تعفن آن و بقایای لاشه و پوست حیوان و مگسهایی که دور آن پرواز می کنند به همراه صورتهای وحشت زده کودکانی که جان کندن حیوان دست و پا بسته را نظاره می کنند تا مدتها یاد چنین روزهایی را در یادمان زنده نگه می دارد.

در آداب و رسوم ما خشونت جایی ندارد...

 

   تعداد، محل، کیفیت و نتیجه جنگهایی که بایستی برای گذراندن دروس تاریخ و معارف حفظ می کردیم آنقدر زیاد بود که همواره ما را به این اندیشه می انداخت که پیشینیان ما جز جنگ و ستیز کار دیگری نداشته و غیر از جنگاوری با دیگر هنر ها بیگانه بوده اند. شاید هم علت عقب ماندگی ملت ما همین بوده که این جنگها فرصتی برای کارهای دیگر برایمان باقی نمی گذاشته است و اندک زمانی که درگیر جنگ نبوده ایم را نیز می بایست مصروف ترمیم خرابی های گذشته می کرده ایم.

تاریخ ما هم با خشونت بیگانه بوده است...

 

  ما می دانیم که اهل خشونت نیستیم، ولی دیگران که نمی دانند؛ آنها که تاریخ و فرهنگ ما را نمی شناسند...؛ اگر رفتارهای ما را می شناختند، تاریخ ما را می دانستند، با فرهنگ ما آشنا بودند، و سابقه صلح دوستی و دوری از آشوب طلبی را در ما دیده بودند، نه تنها اجازه استفاده از رآکتورهای آب سنگین و غنی کردن اورانیوم را به ما می دادند، بلکه مقادیر عظیمی از مواد منفجره و بمبهای ناپالم را در اختیارمان می گذاشتند تا در جشنهای عروسی و شب چهارشنبه سوری با استفاده از آنها شاد باشیم، موشکهای دور برد و راکتهای هدایت شونده به ما می دادند تا فاخته و بز کوهی شکار کنیم، زیر دریایی های پیشرفته و مجهز به ردیاب اهدایمان می نمودند تا در ماهیگیری و گسترش صنعت شیلات استفاده کنیم، و هواپیماهای تجسسی به ما می فروختند تا با آن به گردش علمی برویم...

 

"این چیزها حقّ مسلّم ملتی است که طرفدار صلح و ثبات و آرامش هستند و از خشونت بیزارند...." 

 

 

         

+ نوشته شده توسط شاهرخ در پنجشنبه هفتم دی 1385 و ساعت 1:22 |