«قضیه آقا گرگ مهربون و وبلاگ نویسهای مملکت ما»

«یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکی نبود...
یه روز آقا گرگ مهربون اومد پیش برّه ها، بهشون گفت: عزیزای من، از فردا همه تون بیاین پیش من تا رو دنبه هر کدومتون یه شماره بچسبونم که دارای شخصیت بشین، بعدش هم من دائماً میونتون قدم می زنم و همراه شماها علف می خورم و قول هم میدم که کاری به کارتون نداشته باشم و ازتون مراقبت کنم؛ اصلاً من از اولش هم از سبزیجات تغذیه می کردم...
برّه ها هم چون همگی گوسفندای خوبی بودن قبول کردن و به حرف گرگ مهربون گوش دادن... گرگه هم از اون به بعد میومد توی آغل، پیش بره ها می خوابید و ازشون محافظت می کرد. اونا تا آخر عمر به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند...
قصه ما به سر رسید؛ رفتیم بالا دوغ بود، اومدیم پایین همه دوغا ریخت... »
نکته انحرافی: گفتیم تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کردند، ولی نگفتیم که چقدر عمر کردند؟!!
نتیجه علمی: گرگ و گوسفند هر دو می توانند گیاهخوار باشند.
نتیجه اخلاقی: اگه کسی گفت بیاین اسم و آدرس وبلاگ و سایتتون رو یه جایی ثبت کنین، حتماً لازم نیست آدم پفیوز و چلغوزی باشه، ممکنه فقط خیر و صلاح خودش رو بخواد!
نتیجه فلسفی: گیاهخوار بودن گرگ، الزاماً به معنی حیله گر نبودن آن نیست.
نتیجه راهبردی (همون استراتژیک سابق!) : اصولاً ثبت نام خیلی چیز خوبیه و یه جور اقدام محافظتی به حساب میاد و حتی اگه نتونه ما رو از گزند فیلتر و سانسور و تعقیب و زندان و ... حفاظت کنه، حتماً می تونه باعث محافظت یه عده ای در مقابل بلایای خانمانسوزی از قبیل آزادی، دموکراسی، رعایت حقوق بشر و حق آزادی بیان بشه.
نتیجه کاربردی: این همه سرشاریم از دموکراسی، دیگه چی از خدا می خوایم ما نمک نشناس ها؟!!


